مهاجرت و بررسی راهها و عوامل مهاجرت
مجموعه قوانین و اطلاعات لازم برای مهاجرین
کپی شده از میگرانت - رامین عزیز دوستان شايد همتون اين داستان را توي سايت خونده باشيد ولي بعضي ها كه نخوندند مطالعه كنند . كسي ميتونه توي مملك مادري اش(ايران) اينطور با تلاش و كوشش موفق بشه؟؟
به نظرم اين داستان بسيار جالب اومد :
این روزها بسیار زیاد میشنویم و یا میبینیم که قشر تحصیلکرده ایرانی روانه کشورهای غربی از جمله استرالیا میشوند. این قشر جوان حاضرند از همه چیز خود گذشته و به سرزمین آرمانی خود برسند. اما آنچه موجب شد گوینده نیز بدین مناسبت مطلبی را تقدیم خوانندگان عزیز کند، مطالعه نوشته هایی بود که توسط تحصیلکردگان ایرانی به تارنمای ایرانیان استرالیا ارسال شده است. با مطالعه این گفتار، این مطلب در ذهنم تداعی شد که چرا و چگونه مردان یا زنان متاهل پس از ورود به کشورهای غربی از کانون خانواده فاصله میگیرند و چرا افراد پس از گریبان شدن با مشکلات و آگاهی از دام آن رهایی نمیابند. به زعم گوینده این سطور، انسانهایی مانند منصور که بنا بر اظهار ایشان از مصاحبه و حضور در میان ایرانیان خودداری میکرد، نه به این دلیل بود که خود را بینیاز از جامعه احساس میکرد و یا برای خود، شأن کاذبی قایل بود، بلکه ایشان و صدها مثل وی احساس میکردند و میکنند که نیازشان با اطرافیان متفاوت است و بین خود و اطرافیانشان خلأ فراوانی را می بینند از اینرو در ابتدا از شرح تجربیات خود پرهیز میکنند. وضعیت ورود منصور با دیگر تحصیلکردگانی که این روزها مستقیما از تهران وارد استرالیا میشوند فرق دارد اما در انتها هر دو مهاجرت کرده اند.
منصور م. در سیدنی استرالیا میباشد که به شرح مختصری از زندگی خود و خانواده اش میپردازد. او میگوید، در این یادداشت در صددم تا به اختصار، دریابیم که بستر دوری گرفتن از خانواده چگونه ممکن است شکل گیرد و موضوعات مطرح شده به شیوهای روشن بیان میکند که زمینههای گرایش به دوستان و شرایط محیطی کاملا مساعد بوده است.
***
من هم مانند هزاران ایرانی دیگر در ابتدای سفر، شور و شوق مهاجرت در وجودم طنین انداز شده بود و آن اشتیاق را با همسرم در میان گذاشتم. سال ۹۷ بود. همان سال که گوگوش از ایران رفت. سالی که بگیر و ببندهای جنبش دانشجویی و کتک کاری های کوی دانشگاه زبان زد همه بود. زمانی بود که دیش های ماهواره ها را زیر چادر استتار میکردند. از ایست و بازجویی کمیته به زنان بد حجاب تا بازرسی نوارهای داخل ماشین و بگیر و ببندهای اجتماعی. توی تهران بی در و پیکر انگار همه سیاسی بودند، هر جا که میرفتی، جایی نبود که مردم از گرانی و بیکاری و سیاست نگویند و معترض نباشند. از محل کار و اطرافیان همکار تا رسد به شوفر تاکسیها، آرایشگاه سلمانی، شب نشینیهای خانوادگی، و هر جا و هر جای دیگر همه یا اقتصاد دان بودند و یا سیاستمدار. خلاصه که جو طوری بود که همه مینالیدند. خیلی با خودم فکر کردم که چگونه از این همه نگرانیها، تورم و استرسها خلاص شوم. نزدیکان و دوستان میگفتند، باید منتظر ماند و دید که وضعیت چه میشود. میگفتند، "این همه آدم توی این شهر بی در و پیکر تهرون زندگی میکنند، ما هم روش". ولی من جور دیگری فکر میکردم و میگفتم، من محکوم به این زندگی نیستم و میتوانم وضعیت و شرایطم را عوض کنم. مثل صدها نفر دیگر میگفتم، چرا تمام التهابات و دغدغه ها در کشور ما تمامی ندارد؟ یا جنگ و انقلاب است یا روزی نیست که تهدید حمله آمریکا بهایران و .... سر زبانها نباشد. اصلا نقش من در این دنیا چیست؟ انبوهی از سوالات گوناگون دور سرم بود و از همه مهمتر به آینده پسر و دخترم فکر میکردم.
افراد زیادی در ایران زندگی میکردند که دارای مقطع تحصیلی لیسانس بودند و امورات خود و خانواده را از طریق شغل مسافرکشی میگذراندند. دو گزینه را برای خودم وضع کردم. یکی این بود که دست زن و بچه هایم را بگیرم و به خارج از آن شهر استرس زا و دود آلود کوچ کرده و به یکی از شهرهای شمالی ایران بروم و آنجا سکنی گزینم و یا راه کشوری خارج از ایران را پیش روی خود گذارم.
همسرم معلم مدرسه دخترانه بود و من پس از دریافت دانشنامه لیسانس معماری، آن را قاب کرده و به گوشه دیوار اتاقم چسباندم تا همگان افتخار مرا ببینند. در شغل شریف مسافر کشی مشغول بودم. قبل از آن از سیگار و سیگاریها متنفر بودم اما رانندگی با روزی یک پاکت سیگار برایم روزمره شده بود و به آن عادت کرده بودم. توی اون شهر هر روز چیزهای عجیبی میدیدم که بعدها برایم عادی شده بود. از نور بالا یا بوق زدنهای ماشینها برای سوار کردن زنان تا سوار شدن آدمهای عجیبی که از ماشین خودم هم پیاده نمیشدند. آدم حسابیها هم که مفسر و تحلیلگر سیاست و اقتصاد روز بودند. اظهار نظرهای متفاوت مسافران و دود و ترافیک یکسان و روزمره برایم غیر قابل تحمل و آزارنده شده بود. رانندگی خیلی شغل بدی بود.
فکرهایم را با همسرم در میان گذاشتم. او میگفت که با همین وضعیت در تهران ادامه میدهیم و زندگیمان را در همان شهر بی در و پیکر تهرون میگذرانیم. او تحت هیچ شرایطی حاضر نبود که دریکی شهرهای کوچک شمالی ایران زندگی کند، چون امکانات شهری کمتر و شغل فرهنگی خود را مطرح میکرد. اما بعد سخن از آینده بچه ها و تحصیلشان در کشوری پیشرفته به میان آمد. شاید اولین جرقه های ذهنی همسرم همان بچه ها و آینده تحصیلی آنان شد. به او میگفتم که آخه تا کی می توانیم به این وضعیت ادامه دهیم؟ بعد از چند روز از من پرسید که چگونه میتوانیم به خارج از کشور سفر کنیم؟ ... و به کجا برویم؟ چقدر هزینه در بر دارد؟ و از این قبیل سئوالها...
ما کسی رو خارج نداشتیم اما یکی از همکلاسیهای سابقم بنام کامران را در دوران دبیرستان میشناختم که به کانادا رفته بود. میدانستم که مدتی را در ترکیه گذرانده بود ولی هیچگاه از جزئیات آن چیزی به من نگفته بود. از طریق خانواده اش شماره تلفنش را در کانادا گرفتم و به او زنگ زدم. خوشحال بودم که پس از سالها مرا فراموش نکرده بود و خاطراتمان را هنوز به یاد داشت. هرطوری بود از او سوال کردم که چطور از ترکیه به کانادا رفته است؟ او گفت من هیچ حرفی یا پیشنهادی در این رابطه با تو ندارم! به او اصرار زیادی کردم و بالاخره به زبان آمد که راه پناهندگی را برگزیده است و در انتها گفت دیگر از من چیزی نپرس و هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. دوست داری با تصمیم شخصی خودت برو به ترکیه و میفهمی که چه کنی اما من به تو هرگز این پیشنهاد را نمیکنم. دلشوره عجیبی به دلم انداخت و آنروز روی حرفهای کامران کلی فکر کردم.
موضوع ترکیه را با همسرم در میان گذاشتم و بعد از صحبتهای زیاد تصمیم گرفتیم که تا آخر خط با هم باشیم. پس از آنکه خبر به گوش پدر و مادرمان رسید با مخالفت آنان مواجه شدیم. متقاعد کردن و تجزیه و تحلیل ایده من برای آنان غیر قابل پذیرش بود اما سرانجام ما کار خود را کردیم و تمامی اسباب و اثاثیه را بفروش رساندیم. با پیکان ابوطیاره که مشتریان زیادی هم برای مسافرکشی داشت خداحافظی کردم و زیر قیمت روز آن را روی هوا فروختم.
آن زمان درست در خرداد ماه سال ۹۷ بود و زمانی که حامد و نسیم، کارنامه امتحانات ثلث سوم خود را گرفته بودند. دو هفته آخر را منزل پدر زنم گذراندیم چون تمامی لوازم را حراج کرده بودیم. بلیطهای اتوبوس ترکیه را تهیه کردم و با خانواده رهسپار آنکارا شدیم.به مرز بازرگان که رسیدیم، دلایل خروجمان را جویا شدند و من با ترس و نگرانی، تعطیلات تابستانی خانواده ام را دلیل سفرم عنوان کردم. مشکل خاصی بوجود نیامد و به سلامت به آنکارا رسیدیم. پس از خستگی چند روزه وارد مسافر خانه ای شدیم. از صاحب مسافرخانه به زبان بی زبانی سراغ ایرانیان را گرفتم و توانستم آدرس مغازه ای را بگیرم و پس از پرس و جو و ساعتها گشت و گذار در شهر همزبانی پیدا کردم و آنچه در سر داشتم با او در میان گذاشتم. به من گفتند که باید یک مشت دروغ را به سازمان ملل تحویل دهم تا جواز ورود به یک کشور غربی را بگیرم. یا موفق میشوی و یا بر میگردی به همان جای اولی که آمدی! او مرا به جاهای دیگری معرفی کرد ...
در ابتدا گفتم چرا دروغ؟ من حاضر نیستم با شرایط موجود در ایران به زندگیم ادامه دهم، دلیلی از این واضح تر؟... اما میگفتند، برای آنان هیچ ارزشی ندارد و تو باید اثبات کنی که امنیت جانی در ایران نداری. من بزرگترین دروغهای زندگیم را در ساختمان سازمان ملل ترکیه گفتم و از آنکه شاهد کسانی بودم که زندگی مشقت باری در ترکیه داشتند، متاسف بودم و گاهی ترس و توهمات عجیبی وجودم را فرا میگرفت. در آن دوران زنان و مردان عجیبی را دیدیم و شبهای فقیرانه ای را سپری کردیم و من تنها به امید روزی بودم که از شرمنگی زن و بچه هایم در آیم. از نوشتن جزئیات بیشتر در دوران ترکیه خودداری میکنم و فقط خدا را شاکرم که از آن هفت خان رستم نجات یافتم و در نهایت به سلامت به مقصد رسیدم.
روزهای اول را در لیورپول سیدنی گذراندیم و با یک خانواده ایرانی که شرایطی مشابه ما داشتند و زودتر از ما به استرالیا رسیده بودند آشنا شدیم. من و همسرم مشغول کلاسهای زبان شدیم و بچه ها را به مدرسه معرفی کردیم. پس از گذشت چند ماه، به طرق مختلفی همچون خرید از فروشگاههای ایرانی، یا آشنایی همسرم با اشخاصی در آموزشگاه زبان انگلیسی با چند خانواده جدید ایرانی آشنا شدیم. دولت کمک مالی ناچیزی میکرد و حقوق مختصری را میگرفتیم که هرگز کافی نبود بنابراین مجبور بودم برای گذران زندگی کار کنم.
در اوایل ورود به کشور استرالیا، همه چیز جالب و زیبا به نظر میرسید. از آدمها، زبانشان، نوع لباس، خانه ها و طبیعت زیبایش. اما زندگی در استرالیا نیازمند کار و درآمد و دانستن زبان انگلیسی بود.
همان زمان، با چند ایرانی که در کار نقاشی ساختمان فعال بودند آشنا شدم و به زودی متوجه شدم که این دوستان، گویا سالیان سال است که مرا میشناسند. به پیشنهاد دوستان جدید، فردای همان روز با آنها در کار نقاشی مشغول شدم. طولی نکشید و بیش از یک ماه گذشت و من همچنان مشغول به کارم بودم.
در همان زمان بود که متوجه شدم پس از دو ماه از کار برای آقای نقاش از دستمزد ماهانه خبری نیست. یعنی هر بار به بهانه ای از پرداخت حقوق امتناع میکرد. در واقع با بیانی متفاوت از رکود و کسادی بازار کار یا فقدان نقدینگی دم میزد. تا اینکه یک روز از صاحب کار درخواست حقوق کردم، اما دوباره شروع به شرح زیان تجاری و .... کرد که برای من غیر قابل توجیه بود . آنان خود را از فرقه بهائیت معرفی میکردند و بارها به شرح خلاصه ای از این فرقه نوظهور میپرداختند و من هرگز علاقه ای به این گونه مباحث نداشتم. آن وضعیت برایم غیر قابل تحمل شده بود و طوری بود که میخواستم در یک شغل دیگری مشغول شوم. تاکسیرانی را پیشنهاد میدادند که هم کارش آسان است و هم برای خودت کار میکنی اما هم زمان زیادی را برای آزمون تاکسیرانی میطلبید و هم حاضر نبودم شغل مجدد ایران را تکرار کنم.
یکروز علیرغم میل باطنی، کارمان به مشاجره کشید و توانستم نیمی از حقوقم را که برای آن عرق ریخته بودم بگیرم، بنا براین از آنجا خارج شدم و به همان شغل اما در جای دیگری مشغول گردیدم. این بار فهمیدم که باید هر هفته با صاحب کار تسویه کنم که کار به مشاجره کشیده نشود.
همسرم به کلاسهای زبان انگلیسی میرفت و بچه ها سرگرم مدرسه خود بودند. بنظر میرسید که بچه ها خیلی خوشحال بودند چون کلاسها و برنامه های متفاوت تفریحی و ورزشی برای آنان مهیا بود. شبها که به خانه میرفتم، کتاب زبان انگلیسی میخواندم و سعی میکردم که از بچه های خودم اصطلاحات انگلیسی بیشتری یاد بگیرم. محیط کارم فارسی زبانان بودند و تقریبا هشت ساعت از روز را با آنان سپری میکردم، بنابراین فرصتی برای یادگیری زبان نداشتم جز آنکه شبها تمرین کنم.
پس از شروع به کار، حقوق ناچیز دولت هم قطع شد. برای داشتن اعتبار در استرالیا نیازمند بودم که مالیات بپردازم. در استرالیا شخص بدون پرداخت مالیات، هیچ اعتباری ندارد. خیلی از ایرانیها به همان جیره ناچیز دولتی غناعت کرده بودند و حتی سالها امور خود را از آن طریق میگذراندند. آنان از سستی وتنبلی به هیچ جا نرسیده بودند و جالب آنکه افکار زیرکانه خود را هم با دیگران سهم میکردند.
بعضی وقتها از این که کیستم و از کجا آمدم و به کجا میروم و آمدنم بهر چه بود ... ساعتها ذهن خودم را مشغول میکردم. گاهی اوقات دلم میگرفت و برای رهایی از غبار توهمات با همنشینی دوستان سر از کلاب های شبانه درآوردم. تعریفی که دوستان عزیزم از کلاب داشتند این بود: زدن دو لیوان آبجو، یاوه سرایی و جک و خنده و گذشت سریع زمان که برای سلامت روان و تحمل غربت استرالیا مفید است. بعضی از آنان میگفتند، کلاب بهتر از غر زدنهای زن خانه است. در واقع کلاب جایی بود که یا وسایل قمار فراهم بود، یا شرط میبستند و یا مشروب میخوردند. از دیدن آن همه زن و مرد بیکار متعجب بودم که اینان چه میکنند اینجا؟ برایم چیز جدیدی بود و شاید راست میگفتند، چون کمتر فکر میکردم و تصور میکردم که کلاب میتواند یک مسکن روحی جدید برای من باشد.
روز بعد دوباره به اتفاق بزرگان نقاش به کلاب رفتیم و دوستان برایم آبجو باز میکردند و من هم یکی پس از دیگری بالا میرفتم! دیری نپائید که با بازیهای جک پات و رولت و پوکر آشنا شدم. یک شب مشغول بازی بودم که شخصی از ته سالن فریاد شوق بر آورد و ما متوجه شدیم که شش هزار دلار برنده شده است! دوستان شروع به تشریح چگونگی قمار و برد و باخت شانسی کردند. خیلی از ایرانیها قمار میزدند و بعبارتی به آن عادت کرده بودند و چه بسا که دستمزد هفتگی خود را در ماشینهای کلاب میریختند و به امید برد چند هزار دلار روانه کلابها بودند. میخواستند یکشبه پولدار شوند و تمام بازیهای کلاب به امید بردن بازیهای شانسی و به دست آوردن پول قلمبه بود. این کار را همه روزه تکرار میکردند چون در صدد برگرداندن پولهای از دست داده خود بودند و این عمل روزمره برای آنان به یک معضل روحی به نام اعتیاد تبدیل گشته بود. میگفتند، "اگر فقط یکبار پول قلمبه ببرم دیگر دست از قمار و رفتن به کلاب برمیدارم".
حرفهای دوستان رویم بی تاثیر نبود، و بی میل نبودم که شانسم را امتحان کنم، شاید با یک یا دو بار میتوانستم چند برابر آن را ظرف چند دقیقه بدست آورم. طولی نکشید که ۸۰ دلار بی زبان، یعنی حقوق یک روز کاریم را از دست دادم و چیزی دریافت نکردم. وقتی از کلاب بیرون آمدم، احساس بدی داشتم و خودم را سرزنش میکردم اما دوستان همواره دلداریم میدادند که فردا باخت خود را جبران میکنم. همسرم که از دیر رفتن من حسابی شاکی بود، مدام پند و اندرز میداد و سرزنشم می کرد اما با باخت در کلاب حوصله شنیدن این چیزها را نداشتم. اعتراضهای همسرم مرا عصبانی میکرد چون آنها را بخودم شخصی و بسیار جدی میگرفتم و میخواستم راحتباشم. روز بعد دوباره به کلاب رفتیم و پس از بالا رفتن دو بطری آبجو کارلتون، ۴۰ دلار دیگر را داخل ماشین باختم، و حین ناراحتی و خود خوری بودم که ناگهان ماشین ۵۵ دلار به من برگرداند. خیلی خوشحال شدم، اما باز هم طلبکار بودم و میخواستم باز هم ادامه دهم چون شاید باز هم بیشتر میبردم. دیری نپائید که متوجه شدم چند صد دلار باخته ام و هر چه بیشتر تلاش میکردم کمتر بدست می آوردم. بردهای من بسیار ناچیز تر از باختها بود.
کم کم متوجه تغییرات وضع ظاهری پسرم شدم که نوع موهای خود را هر روز عوض میکرد تا شبیه به رنگ موهای اوزیها شود. او بیشتر وقت خود را جلوی آینه میگذراند و موهای خود را مانند زنان مش کرده بود. البته ایرادی به موهای بلند نبود ولی در خانواده ما چنین رنگ مویی برای پسر نوجوان جدید بود و من نمیتوانستم بپذیرم. به او گفتم: فردا که به خانه بر میگردم تو را با این وضع موی سر نبینم، اما هیچ تاثیری نداشت. دخترم لباس و کفش و کیف جدید میخواست و من در جواب میگفتم که همان چیزهایی که داری فعلا خوب است و زنم را به سهل انگاری و سلب مسئولیت در تربیت بچه ها متهم کردم و طولی نپایید که این جنجالها روی رابطه من و زنم تاثیر بدی گذاشت. احساس میکردم از فرزندانم فاصله گرفته ام و کم کم اعتبارم در منزل کمرنگ تر میشد. احساس گم شدگی و پوچی میکردم و هر بار پس از سرزنش خودم، احساس نا امیدی داشتم. شاید دلیلش آن بود که من هم عوض شده بودم و مهمتر از همه آنکه شهامت ابراز واژه "مقصرم" را نداشتم.
به هر حال پس از سالها تجربه زندگی حتی در شرایط سخت، میدانستم که شرایطم را از آنی که هست بد تر نکنم و در صدد راهی باشم تا مسیر درست را انتخاب نمایم. من به خانواده ام که همه چیز من بودند نیاز وافر داشتم و دنیای مجازی و تفریحات کلاب مرا از خانواده ام دور کرده بود.
بی پرده بگویم، صریح و واضح، داشتم یک الکلی قمار باز بد صفت میشدم که آخر و عاقبتش را فقط خدا میدانست. مانند کودکان گاهی اوقات گریه میکردم و بنظر در خود گم شده بودم و منشاء آن را دوستان عزیزم میدانستم که در جریان معرفتهای ایرانی و معذورات اخلاقی با آنان هم پیاله شده بودم.
تا اینکه روزی با یک پیر مردی آشنا شدم و راز دلم را به زبان کج و کوله انگلیسی به او رساندم. گویا سالیان پیش آن پیرمرد را یا در خواب و یا در زمانی که ایران بودم در ایران ملاقات کرده بودم ولی او هرگز چی زیادی از ایران نمیدانست! معمائی شده بود اما این پیرمرد بودایی دو پند به من داد. یکی اینکه خوار و حقیر شدن گناه بسیار بزرگیست و دیگری از امیال و هوسهای زود گذر بپرهیز که جز پشیمانی هیچ سودی ندارد. گویا به من تلنگری زده بود. تمام آنچه را که پیر مرد گفت ما بارها و بارها با بیانی متفاوت از دیگر بزرگان و یا کتابها شنیده ایم و خوانده ایم اما با گذشت زمان پندهای آنها را به دست فراموشی سپردیم. روز بعد ناخود آگاه مثنوی مولانا مرا به سوی خود خواند و آن را باز کردم و گویی که همان گفته های پیر طریقت را در سخن مولانا یافتم. با آنکه اشعار پیر طریقت و معرفت را بارها خوانده بودم اما از آن فاصله زیادی گرفته بودم.
تصمیمی گرفتم که گرد دوستان کلابی را خط بکشم و هر آنچه را که باخته ام گویی صدقه داده ام! از همان دم تاکنون دوست و رفیق خانواده ام شدم. شرایط کاری و محیط پیرامونم را عوض کردم و در یک کارخانه کالباس سازی مشغول بسته بندی کالباسها شدم. هر چند اجرت کمتری میگرفتم، اما با تمام وجود احساس خشنودی درون داشتم. دریافتم که عشق ورزیدن به همسر و فرزندانم در استرالیا بهترین صفت انسانیست که میتوانم داشته باشم. با همسرم مجددا در کلاسهای زبان انگلیسی ثبت نام کردیم. سه روز در هفته را به کلاسهای زبان اختصاص داده بودم و بقیه هفته را نیز با دختر و پسرم به باشگاه ورزشی "فیتنس" می رفتیم. با همفکری یکدیگر و مشاوره با روانشناس کودکان، در صدد راهی برآمدیم که فرزندانمان را در عین آزادی به راه صحیحی هدایت کنیم. هر هفته برنامه پیک نیک و یا پیاده روی را با یکدیگر برقرار کردیم و در تمام کارهای خانگی با هم سهیم شدیم.
طولی نکشید که با رضایت به آنچه که دارم احساس لذت کردم. اکنون سرپرست یک واحد تولیدی محصولات کشاورزی هستم و از شرایطم راضی میباشم. همسرم بصورت نیمه وقت کار میکند و مربی یک مهد کودک است. و ما همگی در خانه ای زیبا در شمال سیدنی زندگی میکنیم و هدفی جز خشنودی و سعادت فرزندانمان نداریم.
دخترم نسیم بصورت نیمه وقت در پایان هفته در یک اغذیه فروشی مکدونالد مشغول بکار شد. برای او خوب بود تا علاوه بر استقلال مالی، با مسئولیت پذیری آشنا شود و تجربیات کاری، ارتباط با دیگران و رفتارهای صاحب کار را مطالعه نماید. پسرم مشغول تحصیل است و جزء دانش آموزان ممتاز دبیرستان و قصد تحصیل در دانشگاه را دارد. او همچنین عضو تیم فوتبال نوجوانان محلی است.
من در سفرها و تجاربم چیزهای زیادی را دیدم و شنیدم، هم شاد گشتم و هم غمگین و متاثر، اما خوشحالم چون خیلی زودتر از آنکه زندگی خود را تباه کنم مسیر درست را انتخاب کردم. تجاربم را شاید در هیچ کتابی، دانشگاهی نه میخواندم و نه می آموختم. خوشنودم از اینکه به کانون خانواده ام باز گشتم و دیگر هرگز و به هیچ قیمتی آن را از دست نخواهم داد.
آری در سفرهای کوچک و بزرگ و سفر نهائی از کره خاکی بیائیم زندگی و معاشرت را از آینه بیاموزیم تا در آراستگی خود رفع نقصان نمائیم، آینه صفت بسیار خوبی دارد، پاکیزگی، صفا و صافی دل در غیاب دیگران ... ازآینه بیاموزیم رفتارفردی و اجتماعی را...




